« بــــــرگينه »
مي خواستم شعرم بگيرد حرصم گرفت از کاغذي که درخت اگر مي ماند دراز مي شد بدنت زير سايه اش تا من نگاه مي کردم دست پاچه ؛ اصلن توي تنه ي يک درخت خانه مي کردم ؛ تو مي خواستي قطعم مي کردي ؛ آتشم مي زدي؛ به من تکيه مي دادي
کنارش درخت بود يا ... صندلي سبزي که تو را فارغ شد و پيچکم کرد دور بازوهات - صندلي سبز ، خام ،نرسيده-!
گفتي : تو لنگه ت پيدا نمي شه ! گفتم: لنگه ام که هيچ خودم هم پيدايم نمي شود؛ گم مي شوم در انبوه ترين جنگل قلبت
. که سايه انداخته غروب بر بر و برگش سرخ سرخ
. روي يکي از برگ هاي همين جنگل سوار مي شوم سرانجام ، زل مي زنم به سبزينه ي چشم هايي که مي خواهند آسماني را در آغوش بکشند
ـ فقط آغوش ؟
که نه ! بچشند طعم اين آسمان راکه چه رنگي ست آخر؟ آبي؟ سبز؟ شايد هم سياه!
بعد هم ولو مي شوم روي خاک؛ خشک مي شوم ؛خرد مي شوم ؛ شايد هم وسيله ي تزييني شدم براي يک عصر شعر.
ـ عصر شعر؟
آدم که درين عصر فکر نمي کند به برگ هايي که چه طور خنجر مي خورند از کدامين طعنه ي قلم ؟ کز کرده روي صندلي نو نوار کهنه اي که زماني سرفراز قامتي بوده است آدم بي هيچ الف دم دمي مزاج خون آلوده ي بي برگ ، جا کرده به زور الفــــــــش را در قلب واژه ي «شعــــــــر»هايش مثلن آزادند!
برگي را خم شدي افتاده روي زمين
گفتي : اندازه ي دوست داشتنت را متر کن به تنم.
گفتم : به اندازه ي شکوه کمرت تعظيم فقط يک برگ را.
مهراردبیل 86

« پژمرده نشدنی»
گوش هايت را باز کن؛ مي خواهم لانه بسازم در پرده ي گوشت - گرم و نرم - مثل يک کبوتر در اوج ؛نه مي خورد اين بغض را نه خالي مي کند اين مشک ثانيه هاي اضطراب را پيراهنم اين کبوترک تمام ايوان ها - هي هق هق ، هق هق ، هق هق.
چشم هايم را وصله مي زنم به قلب زمين ؛ گرد مي شوند ؛ مي چرخند ؛ قرمز مي شوند ؛ سياهي مي روند ؛ سفيد می شوند!
مي گن : همه ي ستاره ها يه عمري دارن
اگه خورشيد سقوط کنه چي سر زمين مي ياد؟؟
هي مي پيچد به خود؛ وول مي خورد؛آخر جاي آدم برفي که يخچال نيست ؛ خورشيدم آرزوست ؛ قطره که شدم ؛ سُر مي خورم از ناودان خانه ي کعبه ؛ مي نشينم درست بر حلق اسماعيل ؛ تا هيچ چاقويي خون نکند چشم هايم را - کاسه کاسه-
نه محض امتحان دوستي از يک مرد؛
به خاطر دسته ي چاقويي که ريز ريز کرد بي خبرانگي هاي عاشقانه ي يک زن را؛پخت ؛ ريخت در ظرف هايش یعنی مردان اين خانه باز خواهــــند گشت.
«فــــــــــــــــــــــــــــــــــــروغ»
؛« دستانش را مي کاشت»
من بالش خيس از اشکم را مي کارم ؛ مسجدي سبز خواهد شد:
.«پــــــــــــــــــــــــــــژمرده نشدني »
و زمان با برق اس- تکاني حرکت مي کند که لب سوز مي شود حضور پر رنگ نور را .
آذراردبیل 86

«تـــــــب»
مو هايم را بافته ام مثل يک نوار سبز با دست هايي کوچک تر از دست هاي يک عقب مانده ي جسمي ؛ رضا داده ام به قلب حاجت : پيراهن چهار خانه ايت
ضريح در ضريح.
ننه مي گفت : گيس زينت زنه!
پخش مي شود درسراسر بدنم وقتي پيراهن تو را طشت مي شوم ؛ کف مي زنم روي شانه هات ؛ مي فهمم بلنداي خرمايي گيسي را که گرما گرما مي طلبد براي رسيدن
و برف برف پيراهني که تر مي شود از طشت طشت مذابي که چکيدند پاي همين نخل.
ننه مي گفت: تبو پاشويه پايين مي ياره!
پر مي کني طشت را از شعر؛ پاچه هام را بالا مي زني تا گيس هايم ؛ آستين خودت را تا پاچه هام؛
لگد مال مي کنم آبروي هر چه شاعر؛شاعري که شغل نيست دست من نخ و سوزن مي دهيد ؛حافظ بدوزم ؟ حرز جان؟
هميشه هذيان تخمي ست که از قلب مرغ خانگي پرو بال مي گيرد.
...
ديگر تب ندارم ؛ شعرم هم نمي آيد يعني شوره نمي زنند گيس هايم ديگر
و تو...
نه!
پيراهن تو
روي تمام تخم مرغ هايي هنوز گرم است
که پاييز کدام سال شمرده خواهند شد ؟ سرانجام
آذر اردبیل 86

«سلام بر...!»
پرچم تمام گل ها را بلند مي کنم به بلنداي سياهي بغض هايم وقتي فرو مي افتند در چاه هاي بومي؛بلند مي شود صداي رقاصه هاي شهر: رقاصه هاي سبز پوش، سياه پوش، سرخ پوش.
مي خورم از آشي که چرا؟ نمي دانم ولي بي خبر آمد نشست کنار دستم يعني آب نطلبيده مراد چشم هاي شور در مانده درهمين نمکستان خودمان است : همين نصـــــــــف جهان
ـ فقط نصــــــــف جهان؟
من قرص مـــــاه را قورت مي دهم ؛ يک ليوان آب هم رويش ؛ سلام بر حسين!
از عطش مي ميرند ماهي ها - آغشته به نفت- !
مواج - دست هايي که سينه مي کوبند به ساحل -توهم بلند گو هاي جزيره-!
الک مي کنم زمين را ؛ چه کسي مي داند شايد از خاک فرسوده ي اين منطقه هم خطري صيد شود (1
يادت هست مي گفتي هميشه : هرگز خلف وعده نمي کنم (2
من کوک زدم سجاده ات را به نواري که دخترانگي هام را ضبط کرده ؛ فرياد مي کشد هر شب مثل دردي که مي کشم هر ماه ؛ يک ليوان آب هم رويش
سلام بر خون!
حالا نوبت توست عوض کن اين نوار خون آلوده ي قلب هاي بي ماه را.
مي خواهم غسل کنم ؛ سلام بر آب!
1(از شمس الدین صادقی ابرداشتي آزاد از چه کسي مي داند شايد از برکه ي متروکي هم صدفي صيد شود)
2( و عدالله لا يخلف الله وعده ولاکن اکثر الناس لا يعلمون ، سوره ي روم )
دی اردبیل 86

«چهار گوش ماهی»
گير کرده تنم به قلاب سوالي که کشيده بودم روي ماسه هاي در - يا خودت بيا يا نامه ات حتا سفيد هم باشد مي گذارم به حساب سفيد چشمي هام :کفن - تور ماهي گيران تن هايي که ديدي برگشتم؟
حالا سراپا گوش ماهي ام ؛ سراپاگوش کن مرا
:
1:
سرم جا ماند ؛روي ميزي که چندمين سالگرد پيدا شدنم را به سوداي قلبي کاغذين پيچيد ؛ آب که از سرم گذشت ؛ کاغذ هم آب شد ؛ نه سري ماند که سودايي کنم و نه سودايي که همسري کنم.
2:
هي چرتکه مي اندازي اسم مرا لا به لاي دوستانت ؛ که چه؟من شبيه دوستان کسي نيستم ؛ اصلن دوست نيستم ؛من هنوز انگشت شستم را مي مکم ؛ مثل بچه هايي که بوي شير مي دهد دهانشان.
نه !...من دوست نيستم ! بچه ام ؛ دهانت را باز کن ؛ به من شير بده.
3:
قايم مي شدم ؛ پيدايم مي کرد؛ پرتابم مي کرد؛سرم مي خورد به سخت ترين حرف روز گار ؛ پايش را مي گذاشت روي سينه ام ؛ هي فشار، فشار ،فشار بعد مي خنديد ؛ مي گفت : شوخي کردم ؛« عمران» جواني کردن هايم بود؛.
ولي حالا گليمم را از همان آبي که از رويم رفت پس مي کشم مثل مرغ نیم بسملي که جان مي دهد در گستاخي هي سوال ،سوال ، سوال.
4:
زير پتويم پارو بزن - سرد ، تاريک ،گرداب اشک هاي دختري - .
بهمن اردبیل 86

«صدا»
روی امواج صدایم شناور می شوم ؛ از نفس گاهت گذشته ام وقتی به گوش هایت می رسم .
از آب پر می کنم دهنت را تا حلق ؛ چشم هایت را هم کمی بعد تر ؛ تف می کنمت بیرون روی لزج ترین صدای دخترانه ام :
نه ... صدای من «نازی» نیست ؛ شبیه دو نقطه ی یک« زن» دیگر!
نقطه ی اول را قورت بده خون شود توی رگ هات - جاده جاده-
دیگری را نگه دار برای روز مبادا : تیغی که جاده می کشد روی مچ دستت - راست راست-.
حتا شبیه صدای من نیست صدایم وقتی فریاد می کشم برابر کوهی ؛ سریع جوابم را می دهد:«جونم»!
بلند قامت شانه هات!
عکس بچه گی ات را چسبانده ای روی دیوار حرف هایم؛
دیوار حرف هایم را آوار می کنم روی بچه گی هات؛
روز نامه ات خواهد نوشت حتمن : «بچه ای زیر آوار جان داد»!
- جان داد؟
بچه بازی هایتان را دیواری نبود بی صداتر از دیوارک من ؟!!
اشتباه گرفته اید آقا ! من « الناز» نیستم -عروسک خوش صدا-.
اصلن صدا ندارم یعنی : در نمی آید صدایم ؛ هیچ کدام از بالش ها صدایشان در نمی آید ؛ بالش ها بدون شهوت کنار آدم جا می گیرند؛ فقط گوش می کنند ؛ صبر می کنند حجم سنگین سرت را و بدون این که بپرسند چرا ؟ با بازوان گرمشان هم خانه ات می کنند.
. من « الناز» نیستم آقا ! بالشـــــــــــم ؛ می بالــــــــــم مرا زیر سر داشته باشی !
حالا تو حرف های مرا مدام پشت گوشت بینداز.
بهمن اردبیل 86


